من در روزپنج شنبه زنگ اول نگارش داشتیم . اول اقای نصر وارد کلاس شد بعد احوال پرسی خبوشانی گفت من شما را دیروز در شبکه اصفهان دیدم . استاد گفت بله من بعضی وقت ها می رفتم انجادر مورد یک کتاب صحبت می کردم .
بعد اقای نصر گوشی اش را در اورد چند شعر که خود شان گفته اند را برای ما خواند .
بعد من را صدا زد گفت هوازاده انشا ات را بخوان من رفتن خواندم موضوع درباره قبرستان بود .
بعد مثل همیشه اقای نصر داستان جادو گرا را تعریف کرد.
بعد گفت تکلیف هفته بعد با الهی 10 جمله بسازید .
…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..